بابا صفرى
380
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )
اندوهبار شده بود ولى اين مرد هرگز در نوعپرورى شب و روز فروگذارى نمىنمود او در اينجا مطلبى را عنوان مىكند و مينويسد « در سر لوحهء تابلوى دار المساكيين خيريه اين عنوان به چشم مىخورد - و اللّه يحب المحسنين - يكى از اعاظم و اشراف شهر موقع عبور آن تابلو را مشاهده و چنين گفته بود : من از بالشويك ، از شاهسون و اشرار يورتچى و پولادى نميترسم اما از اين و اللّه يحب المحسنين بيوك آقا بيش از همه ترس دارم » . نويسنده كمى بعد خدمات واهبزاده را در اين دار المساكين شرح ميدهد و اضافه مىكند « با اينهمه او هرگز خستگى به خود راه نداده عدهاى از افراد خيريه را با كوشش شبانهروزى بصنعت قاليبافى و عدهء سى نفرى را بدانشآموزى رهنمون ساخت و عدهء معتنابهى با صنعت نجارى و خياطى و حرفههاى ديگر تربيت نمود . جمعى از بزرگسالان را بعنوان سپور شهردارى استخدام كرد حتى زنان كور و زمينگير را به نخريسى و بافندگى وادار ساخته ده يك حاصل دسترنج آنها را براى خود آنها در صندوق خيريه ذخيره كرد و براى روز مباداى آنها نگه داشت . بموازات اين خدمات مريضخانهء ده تختخوابى كاملى در آن خيريه بوجود آورد و سروان دكتر آخوندزاده رئيس بهدارى تيپ اردبيل را برياست آن برگزيد و او بعد از ظهرها در آن بيمارستان علاوه بر معالجهء مرضاى خيريه بيماران درماندهء خارج را نيز درمان ميكرد . . . چندين بار شهردار انتخابى شد و خدمات ارزندهاى به شهر و اهالى نمود ولى معاندين و مخالفين شبانهروز درصدد آزار او بودند و حتى صاحبان مقام و قلدر صفت را عليه او تحريك مينمودند تا آنجا كه يكى دو ساعت نيز او را بوسيلهء آنها زندانى كردند » . « 1 » در نامهء آقاى حبيب الهى ميخوانيم كه بر اثر شور و شوق مرحوم واهبزاده بخدمات اجتماعى روز بروز تجارتش از رونق افتاده و بنيهء اقتصادى وى ضعيفتر ميگشت با اينحال او دست از اين كارها بر نميداشت بلكه بيك سلسله خدمات فرهنگى نيز مبادرت مينمود . بعبارت بهتر به نظر او اگر اقتصاد براى زندگى بود زندگى جز خدمت بمردم و جامعه مفهوم و مصداقى نداشت . نويسندهء نامه ميافزايد كه :
--> ( 1 ) - اشاره باقدام ياور عباس خان البرز است كه ما در جلد اول بتفصيل از آن سخن گفتهايم